تبليغاتX
...::: آرزو :::...
اکنون که زنده ام .....................

اگر خيال داري دوستم بداري همينک دوستم بدار

اکنون که زنده ام

صبر نکن تا بميرم

بدان که آنوقت هرگز صدايت به گوشم نخواهد رسيد

و مجبور ميشوي حرفهاي ناگفته قلب ساده ات را

در فراسوي يک مشت خاکستر سرد

پنهان کني

پس اگر ذره اي عشق من در دلت مأوا دارد

اگر دوستم داري

بگذار تا زنده ام بدانم

                                

نوشته شده توسط ساسان م در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:50 | لینک ثابت |

سلام عزیزم

سلام.

یادتش بخیر چه زود گذشت

چه زود همه چیز را فراموش کردم

مهم تر از همه خودم بودم که فراموش کردم...

دیگه چه برسه به تو ...

عمر ما مهلت امروز و فردای تو نیست...

آره چه زود عمر ما تمام شد...

خیلی زود...

خیلی زود...

و تمام شد.

نوشته شده توسط ساسان م در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 ساعت 3:53 | لینک ثابت |

به گذشته نگاه می کنم..........
نوشته شده توسط ساسان م در جمعه ششم اردیبهشت 1387 ساعت 5:54 | لینک ثابت |

سال نو همه تون مبارک باشه

نوشته شده توسط ساسان م در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 19:17 | لینک ثابت |

خونه تکونی !!!!!!!!

اين روزا كه همه مون در حين خونه تكوني وسايل اضافه و زايد رو از دوروبرمون جمع كرديم و بيرون ريختيم چه خوبه يه سري هم به خونه هاي دلمون بزنيم و يه كم اونجارو هم خلوت كنيم.خاطرات بيهوده و آزار دهنده-كينه ها-نفرت-انتقام -حسادت -كج انديشي-نا اميدي همه و همه رو هم جمع شدن و دست و پاي دلمونو بستن.بهتره دلمونو خلوت كنيم.دلمون وقتي خلوت شد -اون موقع ميتونه هر چي خوبي و پاكي و موهبت در اطرافمون هست رو جذب خوش كنه.

 

نوشته شده توسط ساسان م در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 7:30 | لینک ثابت |

دلم تنگ است

دلم می سوزد از باغی که می سوزد،
دلم می سوزد از پژمردن سرو هميشه سبز،
دلم می سوزد از خم گشتن آن قامت رعنا،

کدامين غم تورا کشته!؟
کدامين دست بشکسته اسارت را سبب گشته!؟

خداوندا خدايا!
اين چه پيشانی نوشتی است؟!
برآن سرو بلند بالا سزای ناسرشتی است...

خدايا بارالها!!
کدامين معصيت اورا به زير افکند!؟
گناهش هرچه بود اما،
جزايش اينچنين سخت وچنين سنگين نمی بايست…

الهی! رحمتی، لطفی،
بگير اين دست تنها را،
پريشان کن دل بی رحم رسوا را...!!!

نوشته شده توسط ساسان م در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 17:29 | لینک ثابت |

تنها

 

ایستاده ام

تنها

پشت میله های خاطرات دیروز

این جا

انگشت هایم را می شمارم

یک

دو

سه......

و دست های تو در هم فرو رفته اند

تو

غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی

که مهربانی ات را ثابت کنی

ولی...

ولی نفهمیدی که من

آن سوی خیابان

انتظارت را می کشم

تو بی وقفه فریاد کشیدی...

و من

دیگر آزارت نمی دهم

زین پس

قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم

مطمئن باش...

هنوز هم قافیه را به چشمان تو

می بازم

مطمئن باش......

نوشته شده توسط ساسان م در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 8:23 | لینک ثابت |

غم با همه ای بیگانگی
در خواب ناز بودم شبی

                                          دیدم کسی در میزند

در را گوشودم روی او

                                          دیدم غم است که در میزند

ای دوستان بی وفا

                                           از غم بیاموزید وفا

غم با همه ای بیگانگی

                                           هر شب به من سر میزند

نوشته شده توسط ساسان م در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 ساعت 1:41 | لینک ثابت |

مثل آب

عشقو میتونی مثل اب تو دستت قایم کنی اما یه روز دستت رو باز میکنی می بینی نیست قطره قطره چکیده بدون اینکه بفهمی دستت پر از خاطره هاست!

نوشته شده توسط ساسان م در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 23:11 | لینک ثابت |

به خاطر تو...به خاطر عشق....

 

به خاطر تو میروم

به خاطر تو میمانم

به خاطر تو نفس میکشم

به خاطر تو زندگی میکنم

به خاطر تو اندوهناک میشوم

به خاطر تو شاد میشوم

به خاطر تو پرواز میکنم

به خاطر عشق

به خاطر قلبهای پاک

به خاطر تو خواهم مرد

به خاطر تو خواهم رفت

به خاطر تو ...تنها تو

ای عشق

نوشته شده توسط ساسان م در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 ساعت 16:56 | لینک ثابت |

به چشمهای خود بیاموزید

به چشمهای خود بیاموزید که نگاه به کسی نیندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نیز مجنون شدند با عقل و منطق زندگی کنند . اینکه پا به این رهه دشوار گذاشنه اید ، با صداقت عشق را ابراز کنید ، تنها عاشق یک دل باشید ، تنها به یک نفر دل ببندید ، و با یکرنگی و یکدلی زندگی کنید . به عشق خود وفادار باشید ، تا پایان راه با عشق باشید ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشید . و از تمام وجودت عاشق بشی .

نوشته شده توسط ساسان م در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 23:23 | لینک ثابت |

بگذار چيزي باشم

 
اگر نمي‌توانم هميشه مالِ تو باشم
بگذار گاهگاهي از آنِ تو باشم
و اگر نمي‌توانم گاهگاهي از آن تو باشم
بگذار هر گاه كه مي گويي ، كنارِ تو باشم

و اگر نمي‌توانم دوست پاكِ تو باشم
بگذار دوست پست تو باشم
اگر نمي‌توانم عشق راستينِ تو باشم
بگذار براي سرگرميِ تو باشم
اين‌گونه تركم نكن
بگذار در براي تو چيزي باشم …

نوشته شده توسط ساسان م در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 13:20 | لینک ثابت |

فراموشم كن ...

فراموشم كن ...

سر فصل ،

بسر امد ...

مانند غروب

دلنشين خورشيد ...

در پس روزي

زيبا و  طولاني

رفتن آفتاب

به مانند حكمي

اجرا مي شود و

انتظار براي طلوعي ديگر

شروعي دوباره مي يابد ...

بودنم ،

شايد ارمغاني نداشت ،

جز مزاحمتي هميشگي ...

گفتم كه :

ميگويم گفتنيها را

و بعد به انتظار طلوعي ديگر ،

شايد در اسماني ديگر ،

و در افقي ديگر ...

ميداني كه

سرفصل بسر امد ،

آمدم ،

بودم ،

گفتم ،

رفتم ...

خاطره اي شايد ماند ،

مانند ردپايي بر

ساحلي طوفاني

كه با هر موج خشمگيني

ميرود از ياد و

دوباره با قدمي ديگر

حك ميشود بر سينه كش راه ...

فراموشم كن ،

حال بنگر ،

به طلوعي ديگر ...

آنجا نام ديگري ،

در افقي ديگر مي درخشد ...
نوشته شده توسط ساسان م در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 13:16 | لینک ثابت |

دوستت دارم

تو را دوستدارم چون چشمهای خسته وپر فروغت مشعل فروزان زندگیم در کوره راه های سخت زندگی است یگا نه شمع فروزان زندگیم در مقابل این عشق خالصی که نثارم کرده ای بگذار دستهایت را با بوسه های قدردانی گلباران کنم اما .....
بگذار تنها تحفه ناچیز قلبم را به تو هدیه کنم مثل همیشه بر کویر لبهایم لبخند بنشان ومطمئن باش که یک نگاهت رابه عالمی نفروشم نگاهی که تن امید را در دلم شکوفا میکندلبخندت راازمن نگیرکه بی مهرتوسرد خواموش خواهد شد.
"در سایه وجود توست که ابرهای یاس وحرمان متلاشی می شوندوآسمان کلبه کوچک قلبم را نورافشانی می گردد ای خالق این الهه عشق هیچ کبوتری را بی بال و هیچ شمعی را خاموش و هیچ عشقی را فنا مساز"
هیچ چیز شورانگیز تر ازآن نیست که انسان در پیش پای معبود خود آخرین نفس را بکشد وبعد برای همیشه به ابدیت بپیوند

دوستت دارم .دوستم داشته باش

نوشته شده توسط ساسان م در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 7:26 | لینک ثابت |

فراموشت نمي کنم
اما من فراموشت نمي کنم .. امروز هستی و فرداها نيز خواهی بود کسی فراموش ميشه که امروز برای فردا خاطره ای نذاشته باشه .. و من امروز ،مطمئن از بودنت در فرداها ،در حسرت نبودنت در ديروزم و ای کاش اون روزها مي شناختمت ..
نوشته شده توسط ساسان م در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 0:55 | لینک ثابت |

بهترین دوست

می دونید بهترین دوست کیه؟

1-کسی هست که اولین بار اشک تو می بینه

2-کسی هست که اشکاتو پاک می کنه

3- کسی هست که اشکاتو  تبدیل به خنده می کنه

نوشته شده توسط ساسان م در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 0:49 | لینک ثابت |

گفتم زندگي ..................

 گفتم زندگي چند بخش است؟؟

 گفت:: دو بخش

گفتم كدامند؟؟

 گفت : كودكي، پيري

 گفتم: پس جواني چه شد؟؟

گفت : با عشق ساخت...... با بي وفايي سوخت..... با جدايي مرد

نوشته شده توسط ساسان م در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 18:6 | لینک ثابت |

با من بمان
وقتی که خوابی 
نیمه شب
تو را نگاه می کنم
زیبایت را با بهار گاه اشتباه می کنم
از شرم سرانگشتان من
پیشانیت تر می شود
عطر تنت می پیچد و دنیا معطر می شود
گیسوت تابی می خورد
می لغزد از بازوی تو
از شانه جاری می شود
چون آبشاری موی تو
چون برگ گل بر بسترم می گسترانی بوی خود
من را نوازش می کنی
برمهربان زانوی خود
آسیمه می خیزم ز خواب
تو نیستی اما دگر
ای عشق من بی من کجا ؟
تنها نرو !
من را ببر...
من بی تو میمرم نرو
من بی تو میمیرم بمان
با من بمان زین پس دگر
هر چه تو می گویی همان
در خواب آخر عشق من
در برگ گل پیچیدمت
میخوابم ای زیبا ترین
در خواب شاید دیدمت

نوشته شده توسط ساسان م در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 1:27 | لینک ثابت |

طلسم

ديروز بود و امروز هست وفردا ميشود 

 

دلم براي ديروز تنگ است.

 

دلم به امروز كاري ندارد.

 

دلم براي فردا لحظه شماري ميكند.

 

ولي انگار تمام فرداها كم كم امروز و ديروز ميشد   

 

و تمام آرزوها در زير فردا ها مدفون  

 

گويي تمام شاديها  در يك چشم بهم زدن  تمام ميشد

 

و اين غصه ها بودن كه همدم دقايم ميشدن

 

بي شك در دنياي آرزوهايم  طلسم شده بودم

 

و اين جادوگر شهر غم بود كه بر من پيروز شده بود

 

بايد كسي باشد يا لاقل چيزي براي رهايي از اين طلسم

 

ساعتها فكر كردم      ودر اخر يك راه حل

 

چشمانم كم كمك بسته ميشد      و ديگر سويي نداشت

 

و باز ميرفتم به سوي فردايي ديگر

نوشته شده توسط ساسان م در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 10:46 | لینک ثابت |

سلام تمام دنیای من
یادت باشه هر وقت دلتنگ شدي به آسمان نگاه کن. کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد و منتظر توست. اشکهاي تو را پاک مي کند و دستهايت را صميمانه مي فشارد. تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت. و اگر باور داشته باشي مي بيني ستاره ها هم با تو حرف مي زنند. باور کن که با او هرگز تنها نيستي. فقط کافيست عاشقانه به آسمان نگاه کني.......

عزیزم من وجود دارم و بهترین احساساتم رو تقدیم به تو میکنم.

 

نوشته شده توسط ساسان م در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 8:58 | لینک ثابت |

بهانه

همه ی سکوت تو يک بهانه است.بهانه برای به جنون کشاندن دخترکی از عشقت.همه ی ثانيه ها يه بهانه است برای آرميده شدن اسب های رميده از قلبمان. همه ی نگاه ها يک بهانه ی دلنشين است برای گريستن. دوباره بوی خاک نم خورده بلند می شود و باز هم باد موهايم رابه نوازشی منحوس می گيرد.درد می شوم و بر جانت می افتم ، مهر می شوم و تمام وجودم را نثار نگاهت می کنم.چه تهيدستم!تکرار می کنم باابر،با باد!چه تهيدستم!هيچ می شوم وغم هايت را هيچ می کنم.شاديم راآغوش می کنم وباتمام غم های خودم وخودت،تورامی فشارم. ياد خاطراتمان،ياد غريبه بودنم و غريبه بودنت آتشم میزند و من دوری تو رابهانه می کنم برای گريه های حزن آلوده ام! بخشش لبخندانم را بهانه می کنی.آه پدر! پدر معصوم من...شايد پسرکم بودی و شايد پدر مهربان هميشه گرم.نمی دانم و ندانستنم را بهانه می کنم.ز خود ، ز تو گلايه می کنم.می رنجند بهانه ها! گاهی می انديشم به راستی چگونه شد که محکوم به تو شدم؟و آيا در تو حتی ذره ای عشق نبود؟و تو از نگاه خيره و مست من چرا مست نشدی؟ بی وفايی تو را سنگ کردم و بر دل های پسرک های چون تو زدم.شکستند! اما...همه چيز بهانه است.آمدنت،رفتنت،قمارت،شيشه های شرابت،مادرت،من،عقايدم،بوسه ها،...همه بهانه بود.يک بازی بود.من باختم.تو باختی.عشق باخت.فرياد می زنم:چه تهيدستم!اميد می خندد. کلاغ به بيشه ها می رود و لطافت گل را به بازی می گيرد.کودکی می پرسد:تهی دستی؟ جوابش گويم:آری!می خندد.کودکانه می خندد.پاک می خندد.می گويد:چه کودکی!... بغض می کنم.در آغوشم می گيرد و  می گويد: بهانه اش را نگير.آب نبات من مال تو! شادمان شدم.به همراه کودک با نادانسته ها بازی کرديم.تمسخر کرديم دل کوچک تورا!نقضم نکن.دل نگرانی هايت را،سيمای بی نظير تو را،حرف هايمان را به ياد می آرم و کودک طرد می شود.هميشه دوست داشتم از افکارت باخبر شوم.نوشته هايت را بخوانم.می دانستم می نويسی.اما چرا؟چرا هيچ وقت مجالی برای خواند آنها نبود؟آيا تو نيز با مصدق زمزمه می کردی: کاشکی شعر مرا می خواندی؟! من چه می گويم:با تو چه نشست ها؟چه فراموشی هاست! می هراسم حتی رنگ موهايم را نيز زخاطر برده باشی.بهانه بود.تمنای بوسه بهانه بود.هردويمان می دانيم که بهانه بود.چرا؟چرا نقطه چين ها جواب سوالاتم است؟بی جواب گذاشتی مرا.عاشقم بودی.هستی.خواهی بود.می دانی!همه ی زندگی يک بهانه است.بهانه برای يافتن حقيقت.شايد عشق!شايد خدا ؛ بهانه ی تو چه بود که مرا تنها رها کردی؟ ياری دگر يا سفر؟ شايد زيباتر ز من يافتی!شايد مجنون تر از من يافتی!شايد عاشق خوبی برايت نبوده ام.تو راست می گفتی!هميشه راست می گفتی.من نمی فهميدم.و حالا تنها تو بهانه ام هستی برای فهميدن.برای فهميدن حقايقی که

تاکنون چشم بر آنها بسته بودم.بهانه ی برفی ام...............دو تا!

نوشته شده توسط ساسان م در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 22:58 | لینک ثابت |

نام من........
نامم به تو بستگی دارد. فقط هرجور که به ذهنت می رسد صدایم کن. هر وقت درباره چیزی که مدت ها پیش اتفاق افتاده فکر می کنی، کسی از تو سوالی می پرسد و تو جوابش را نمی دانی.

این نام من است.
شاید باران خیلی شدیدی می بارید.
این نام من است.

یا اینکه کسی از تو خواست کاری انجام بدهی. تو انجامش دادی. بعد، او بهت گفت که اشتباه انجامش دادی -«برای این اشتباه متاسفم»- و مجبور می شوی کار دیگری بکنی.

این نام من است. شاید بازی ای بوده که وقتی بچه بودی می کردی یا وقتی که پیر بودی و روی یک صندلی کنار پنجره نشسته بودی همین طوری چیزی به فکرت رسید.

این نام من است.
یا در جایی که راه می رفتی چیزی به فکرت رسید. جایی که سراسر گل بود.

این نام من است.
یا شنیدی که کسی از فاصله ای دور فریاد می زند. صدایش تقریبا یک بازتاب بود.
این نام من است.
شاید در بستر دراز کشیده بودی، تقریبا در دالان خواب بودی و به چیزی خندیدی، با خودت جوکی گفتی، بهترین راه پایان بخشیدن به روز.. .

در قند هندوانه- ریچارد براتیگان - ترجمه؛ مهدی نوید
نوشته شده توسط ساسان م در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 11:10 | لینک ثابت |

ای کاش تو

کاش میتوانستم تو را در آغوشم بگیرم و نوازش کنم
 
باورم نمیشود که از من اینهمه دور هستی

و فاصله بین من و تو بیداد میکند
 
کاش می توانستم دستانت را بگیرم

و با تو به اوج خوشبختی بروم
 
کاش میتوانستم بوسه ای بر گونه مهربانت بزنم
 
دلم بدجور هوای تو را کرده هست عزیزم

دلم بدجور در حسرت دیدار تو هست

ای  بهترینم
 
باورم نمیشود ، این همه فاصله در بین من و تو غوغا میکند
 
 و دریای غم و دلتنگی در قلبهایمان طوفان به پا میکند

امواج تنهایی مثل  خنجر در قلبهایمان مینشیند 
 
و ای کاش در کنارم بودی ...

کاش بودی

و دلم را از امید و آرزوهای انباشته شده خالی میکردی
 
باورم نمیشه ، سخت است باور کردنش

با نبودنت در کنارم گویادر این دنیا تنهای تنهایم

بی کس ، بی نفس ، میروم با همان پاهای خسته

در جاده ای که به آن سوی غروب خورشید ختم شده است
 
 کاش که تو در کنارم بودی

انگاه دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش نداشتم
 
سخته ولی...

باید  نشست درگوشه ای و گریست و انتظار کشید

تا تو به سوی من بیایی
 
و ای کاش تو در کنارم بودی

 

نوشته شده توسط ساسان م در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 22:51 | لینک ثابت |

نه
خدایا تو را به اشکهایی که نیمه شب آرام آرام رخسارم را خیس میکرد و به آن قلبی که بی صدا و در اوج تنهایی شکست و به آن احساسی که معصومانه صدایت کرد جوابم را بده ! من غیر از تو در این دنیای بزرگ کسی را ندارم . . . . . خدا یادمه وقتی میخواستم به این دنیا بیام بهم گفتی جایی که میخوای بری آدماش باهات بد رفتاری میکنند نکنه خسته بشی ! " بهت یه قلب پاک میدم که تحمل کنی " اما خدا هیچ وقت بهم نگفتی اگه قلبمو شکستن چی کار باید کنم ؟ یادمه گفتی " بهت احساس پاک میدم که همه رو دوست داشته باشی "ولی چرا بهم نگفتی با احساسم بازی کردن و فهمیدم کسی که خیلی دوستش دارم دوستم نداره چی کار کنم ؟ خدا یادته گفتی همه رو ببخش ؟ اما حالا که همه رو بخشیدم و کسی که به یادش زندگی میکنم حاضر نیست منو ببخشه  چی کار کنم ؟ خدا الان بیشتر از هر زمان بهت احتیاج دارم گفته بودی اگه بری دیگه نمیتونی بی پرده باهام حرف بزنی ولی با این همه دردسر من قبول کردم چون به مهربونیت ایمان داشتم و میدونستم همیشه کنار منی . خدا من به خدایی و بزرگیت ایمان دارم . از این زمونه ی نامرد دلم گرفته میخوام برگردم به جایی که بهش تعلق دارم جای من این زمین خاک نیست خدا خستم از این همه ریا و تزویر . . .

نوشته شده توسط ساسان م در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 16:45 | لینک ثابت |

به نام عشق

در هیاهوی برگ ریز پاییز گنگ در خاطرات مردم شهر پر از سوالهای بی جواب عابران کوچه شکسته از نگاههای خسته پدر وسوخته در اشکهای شوراب زده روی گونه های مادر  سالهاست در کلبه خاموشم خزیده ام و با نگاههایی دوخته به هیزمهای یخ زده ای که هیچ یخبندانی را در این کلبه غم گرفته ام ضامن نخواهد بود بار دیگر قلم در دست و با خیال نوشتن اخرین خاطره پاییزی گلایه هایم را تکرار می کنم

       به نام عشق که غریبه ای بیش نبود

اولین و اخرین جمله وداع نامه ام هزاران بار تکرار می شوند تا اینکه تمام سفید کاغذم به سیاهی این سر انجام گواهی دهد پاییز دوباره از راه رسیده است وجنگل پر است ازصدای برگهای    خشکی که زیر پای صاحبان گور خش خش سینه های درد گرفته را همراهی می کند و من تو را به خاطر می اورم که هیچ از ناله های من در گوش تو نجوایی نیست

نوشته شده توسط ساسان م در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 22:42 | لینک ثابت |

هردم

هردم به هر دری زدم دردم دوا نشد

دمی زدی و آندم به صـــد دوا شــدم

نوشته شده توسط ساسان م در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 2:8 | لینک ثابت |

آرزوی مرگ
گرچه سخت است دل کندن زین دیار ........ گرچه جایز نیست کردن خود را فنا


گرچه دلهاست بی غرض بر من وفا ..... گرچه جانهاست هر نفس بر پایم فدا


جای من نیست در این دنیا ای خدا ............... جان من بستان و آزاد ساز مرا
نوشته شده توسط ساسان م در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 2:6 | لینک ثابت |

دورترین قلعه

خسته از تردید مهر تو از پی مهره مار
جام عشق را از دستت می ربایم
تمام وردها را باطل می کنم
طلسم ها را می شکنم.
گریزان از رنگ نیرنگ
من این افسونگر افسون شده
چه تنها
به دورترین قلعه های شهر کابوس
با جارویم پرواز می کنم ...

نوشته شده توسط ساسان م در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 2:4 | لینک ثابت |

چه سخت
سلام خدا جونم،

اي كاش فراموش كردن هم مثل دلبستن به اين سادگي بود، اما ؟؟؟؟؟؟؟

چرا اينجوريه؟؟؟

چرا نبايد از اين بهتر باشه؟؟؟
من كه ديگه توان ندارم.

اي كاش امروز آخرين روز زندگيم باشه. اي كاش.

ولي....

خدا جون مشكلي نيست. هر چي قسمت باشه،

دوستت دارمو بهش بگو كه دوستش دارم...

نوشته شده توسط ساسان م در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 8:8 | لینک ثابت |

آرزو
سلام بجه ها

 بجه ها دلم واستون تنگ شده بود

امیدوارم حالتون خوب باشه(مثل من شب و روزتون یکی نباشه)

وقتی آدمو یکی جواب می کنه  دلش میگیره

حالا اون کسی که آدمو جواب میکنه دکتر باشه

مثلا اینکه همه دنیا یه دفعه روی سرم خراب شده 

 من هم رفتنیم امشب هم از اون شبایی که نمی خواد صبح شه

عجب دنیای عجیبیه

امیدوارم که روزهای خوب وخوشی داشته باشین

خداحافظ برای همیشه

با تشکر آرزو

نوشته شده توسط ساسان م در جمعه سوم اسفند 1386 ساعت 3:30 | لینک ثابت |